تبليغاتX
بانوی تابستان
...
 

 

 

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن


یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن!!!

 

پ.ن: همه ی فکر و ذکر این چند وقتم شده اینکه بلاخره رنگ این خونه عوض می شه؟ یعنی می شه در و دیوارش سفید شن؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ... شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
 

ببین امشب حافظ بعد از مدتهای مدیدی که سروقتش نرفته بودم چی جوابم رو داد:


در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
                حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
                کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
                موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منم
                حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند 
                دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
                ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
                تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 
 

پرسید :
«بهارتان چگونه است؟»
گفتم :
« ما زاده سرزمین خشکیم
راضی به بنفشه ای- اگر آید ! -»

 

 

"محمد زهری"

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 

 

"مطلب زیر از گروه مارشال مدرن برگرفته شده است"

 

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
 -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي:
 
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
 
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
 
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 

جایی که خدا می خواهد باشم

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 

 

 

زندگی کردن با تو یعنی تحمل دنیا دنیا استرس و اضطراب و هراس، زندگی کردن با تو یعنی قایم موشک بازی و فرار موش از گربه، زندگی کردن با تو یعنی خودسانسوری یعنی پنهون شدن پشت پرده ی سکوت و انزوا، زندگی کردن با تو یعنی ترک برداشتن چهاردیواری دل با هر کلام ناسنجیده، با هر انتقاد نابجا، با هر نظر شخصی تحمیل کننده! زندگی کردن با تو یعنی یاد گرفتن واو به واو حس نفرت و بغض و کینه!

 

 

 

پ.ن: ببخشید بابایی من معذرت می خوام  

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
 

 

احساس می کنم خستگی یکسال مونده تو تنم !!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 
 

و همه وحشت من از آنروزی است که من هنوز باشم و تو نباشی!

 

 


بامن بگو: "وقتی که صدها صدهزاران سال بگذشت، آنگاه ..."
اما مگو : "هرگز!"

 

"اسماعیل خویی"

 

 مرو ای دوست

 

 

* مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در جمعه هفتم تیر 1387  |
 
 

 

نیستی و من به جستجویت تا ناکجاآبادها می دوم
باور نداری، رد پایم را به روی ابرها دنبال کن!
خاموشی و من در اشتیاق شنیدنت امواج را می درم
ایمان نداری، فریادم را از تندر و برق و رعد طلب کن!
دلگیری و من پا به پایت به وسعت آسمانها می بارم
یقین نداری، چشمهایم را از پسِ رنگین کمان پلکهایم نظاره کن!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 

 

از دیروز ذهنم درگیر این موضوع که چی باعث می شه یه نانوا حتی تو چله ی تابستون از صبح تا شب دم تنور بایسته و نون ببپزه راننده ی اتوبوس روزها و ماهها و حتی سالها صبح تا شب یه مسیر تکراری و پرترافیک رو بره و بیاد و کارگرهای شهرداری بوی تند زبالها رو تحمل کنن ... امان از نیاز که آدمی رو به تحمل هر اجباری وا می داره!


*طرف دو سه روزه چک یک میلیارد تومانی صورت وضعیتش رو وصول کرده اما طلب دویست و شصت هزار تومانی نجاری رو که اومده در و پنجره ی باغش رو نصب کرده و بیشتر از دوسه ماه از تحویل دادن کارش می گذره رو، یه چک یه ماهه می ده! اینجاست که دلت می خواد بِدَری از تنت این جامه ی به اصطلاح انسانیت رو!

 

 

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت

از اينجا بودنت

 

"منسوب به کارو"

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 

 

فکر مي کنم تو دنيا هيچ لحظه اي خاطره انگيزتر از سپری کردن لحظاتي هر چند کوتاه در کنار عزيزترينهاي آدم و خنديدنهاي از ته دل نباشه اونم چي تو آخرين روز از بهار تو دامان طبيعت در کنار آبشار و جويباري به زلالي دل همراهات ... بعضي از لحظات هست که احساس مي کني ارتفاعت با خداي خودت هر چند به اندازه ي چندين ميليمتر کمتر شده ... اينکه چوب دستي (باتوم) عزيزت با يه سهل انگاري بيافته لب پرتگاه و غم عالم و آدم بشينه تو دل گنجشکيش و بعد عزيزترينت بخواد بره بيارتش و تو دل تو دلت نباشه که خدايي ناکرده کوچکترين گزندي بهش نرسه، ظاهر شدن سه تا صخره نورد حرفه اي و کمک بي دريغشون از همون لحظاته!

 


"عکس از ماهور عزیز"

 

* اما گفتن هيچ کدوم از این حرفها باعث نمی شه که یادم بره امروز نگذاشتی من فلورانس نایتینگل بشم ;-)

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 

 

 

نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این ... گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل ... نبود هیچ غروبت غمناک!

 

به یاد یلدای عزیزم :-)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 

 

 

می دونی همیشه این حس رو داشتم که دوستهایی که هر آدمی تو زندگیش داره هدیه هایی هستند که خدا، دنیا یا حتی زندگی به اونها بخشیده ... می تونی اون هدیه رو از همون ابتدا با دیدن شکل و شمایلش رنگ و روش و هزار و یک علت موجه برای خودت رد کنی و نپذیری اما اگه پذیرفتی و به قول شازده کوچولو عمرت رو براش گذاشتی دور از انصافه که بخوای دندونهای این اسب پیش کشی رو بشمری! که اگه بنا به شمردن باشه خیلی چیزها برای هر دو طرف واسه شمردن هست! ........................ برم که تا کتابفروشی های انقلاب نبستن کتابی رو که بیشتر از یک هفته است دنبالشم می گردم رو پیدا کنم!  

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 
 

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، بهار تازگی و طراوت ندارد
و تابستان طعم گَسِ میوه های نوبرانه را نمی دهد.
به دل نه بهاری ست و نه خزانی

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، قناریها جز به غم نغمه سرایی نمی کنند
و گنجشکان حتی بَر گِردِ خانه پرواز نمی کنند.
مرغان مهاجر را نه شوقی است به رفتن و نه میلی ست به ماندن

 

چه سود گَر بگویمت، بعدِ تو، آسمان دلم ابری تر از آسمانِ قله دماوند است در پَسِ بورانی وَهمناک
و چشمه ی چشمهایم جوشانتر از جاریترین جویبارها.
بر روی زلال آبیِ دریا، نه رَدی ست از جَزر ، نه اثری از مَد

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، من به چشم، پژمردن غنچه های عشق را در دل دیدم
من غروب آرمانها و آرزوهای دیرین را برفراز قلّه های شک و تردید دیدم
آسمان ابری را، نه در سر پیوستن به فلق ست و نه گسستن از شفق

 

چه سود گر بگویمت، زین پس، قلب من گُور حسِ نابِ "دوست داشتن " است و "دوست داشته شدن"
وجودم ویرانه ای ست، آشیان مُشتی خاطرات رنگارنگ
زین پس این سرزمین، سرای گُلهای یخ است و بس ...

 

 

بانوی تابستان - ۱۷/۱۱/۸۵


 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 

باز می گردم. همیشه باز می گردم.
مرا تصدیق کنی یا انکار،
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان،
من در پایان پایان ها فرو نمی روم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی،
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم.  همیشه باز می گردم.
هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند.
من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...

 

 

نادر ابراهیمی

 

 

حیفه اگه این متن زیبا از نادر ابراهیمی رو که پرواز در سن  عزیزم زحمت گذاشتنش رو تو وبلاگ کشیدن از دست بدین. فوق العاده است!

 

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.

یک روز عاقبت نه با سَفر یک روزه، نه با سفری بلند،

                                                                         بل

                                                                              با

                                                                                   آخرین 

                                                                                           سفر   

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.

یک روز عاقبت ٬نه با کلامی کم توشه از مهربانی نه با سخنی سخت توبیخ کننده، بل با آخرین کلام

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست

باید بدانی دیر یا زود اما دیگر نه چندان دیر

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.

و کاری جز این هم نمیتوان کرد٬اما اینک علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع که میدانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود٬بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم٬ بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد ..

بگذارشادمانه بمیرم .

و شادمانه مردن ممکن نیست مگر اینکه بر این مرده قطره ای اشک نباید گریست .

بارها گفته ام که هر روز که بروم بی آرزو رفته ام ابدآ تشنه نیستم و چشمهایم به دنبال

 هیچ هیچ هیچ نیست .

مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه میخواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستانهای جنگلی رفیع و دشتهای سبز وسیع چه توقعی دارد؟

مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی چه انتظاری دارد؟

مگر از همه رودخانه ماهی نگرفتم و در آن زیر سایه یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟

مگر روزهای پیاپی در کلبه های کویری گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟

مگر شبهای بسیار تا سحر کنار دریای مازندران زیر سیلاب خوش صدای باران زانوانم را بغل نکردم و به حبابهای فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟

مگر جنگلهای شمال را نپیمودم و به صدای جادویی جنگلهای سرزمینم گوش نسپردم؟

و مگر در پناه تو سالیان سال قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود میدانستم و باور داشتم سیاه نکردم ؟

آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟

در زمانه ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبوده است برای آنکه همیشه بر سر اندیشه ای پای میفشرد، البته در طول عمر دردهایی هست و غمهایی و اشک هایی و زخم خوردن هایی و گریه هایی از اعماق و نگو که چگونه میتوانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستنم بنامم تو خوب میدانی ..

سنگین ترین دردها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل میشوند و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند .

اگر فرصتی باشد در آستانه آخرین سفر چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره دلمردگی و نا امیدی را یکباره فرو بریزد .. ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران بر سنگ گورم شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز میخوانند بگذرند و این نیز آرزویی شخصی نیست این ای کاش را برای همه مسافران این سفر محتوم میخواهم .

 

                                     

چهل نامه کوتاه به همسرم

چاپ اول ۱۳۴۵چاپ دوازدهم ۱۳۸۶ 

 

*  متن عینا از وبلاگ پرواز در سن عزیزم در اینجا گذاشته شده است.

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 
 
بالا