|
|
|
چند روزی بود که عجیب هر شب هم من، هم مهربون همسر خوابت رو می دیدیم و یه جورایی نگرانت شده بودیم و بلاخره بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم بهت زنگ زدم. اگرچه اصلا تحویلم نگرفتی اما همون ۳۸ ثانیه مکالمه مون باعث شد دنیا دنیا احساس سبکی کنم .... راستش یه چیزی هم مونده تو دلم که خیلی سعی می کنم از فکرش دربیام (اگرچه اعتراف می کنم که الان خیلی خیلی بهترم و یادآوریش مثل دو روز پیش عذابم نمی ده) پریشب وقتی آقای ترابی بهم زنگ زد و پیشنهاد هماهنگی برنامه ی جمعه ی دوتا اسپرانتیست کره ای رو بهمون داد خیلی خیلی دلم می خواست پیشنهادش رو قبول کنیم اما هنوزم نمی دونم چرا رغبتی از خودت نشون ندادی. شاید به قول خودت ترافیک مسیر و رانندگی بد کناریهات تو رو بی حوصله کرده بود ولی ............................... می دونستی که دلم می خواد قبول کنیم اما، نکردی حتی با خوشرویی من رو منصرف کنی و بدتر من رو انداختی تو دنده ی لج که فردای روز اگه تو دلت خواست جایی بریم اینبار من بگم "علاقه ای به این کار ندارم" خدا رو روزی هزاران هزار بار شکر می کنم که این قدرت رو به من داده که تو هر شرایطی بتونم حرفم رو بزنم و از حقم دفاع کنم! با وجودی که هنوز دستام می لرزن اما قلبا آرومم از اینکه با سکوت نکردنم تونستم حقم رو ازش بگیرم!
فیلم کتاب قانون مازیار میری با بازی قشنگ پرویز پرستویی رو دوست داشتم. حکایت فیلم حکایت مسلمونی ماست حکایت ادای آدم خوبها رو در آوردن و جانماز آب کشیدن ... حکایت عالم بی عمل بودن، زنبور بی عسل بودن... خلاصه اینکه فیلم کتاب قانون زندگی بی قانون ماست که این حقیقت تلخ با ته مایه ی طنز فیلم برامون قابل تحمل شده!
از جهان
"بيژن جلالی"
مهربون همسر بلاخره با کلی شرط و شروط قبول کرد فردا ما هم بریم. بچه های شرکت هم دارن می یان و به مدیر عاملمون گفتیم که ظهر به بعد می یایم سر کار و اون هم موافقت کرد.
* فیلم Angels & demons رو خیلی دوست داشتم از نظر من مضمون فیلم و بازی تام هنکس فوق العاده بود.
خدایا
"شفیعی کدکنی"
|