باز می گردم. همیشه باز می گردم.
مرا تصدیق کنی یا انکار،
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان،
من در پایان پایان ها فرو نمی روم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی،
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم. همیشه باز می گردم.
هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند.
من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...
نادر ابراهیمی
حیفه اگه این متن زیبا از نادر ابراهیمی رو که پرواز در سن عزیزم زحمت گذاشتنش رو تو وبلاگ کشیدن از دست بدین. فوق العاده است!
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.
یک روز عاقبت نه با سَفر یک روزه، نه با سفری بلند،
بل
با
آخرین
سفر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.
یک روز عاقبت ٬نه با کلامی کم توشه از مهربانی نه با سخنی سخت توبیخ کننده، بل با آخرین کلام
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست
باید بدانی دیر یا زود اما دیگر نه چندان دیر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست.
و کاری جز این هم نمیتوان کرد٬اما اینک علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع که میدانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود٬بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم٬ بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد ..
بگذارشادمانه بمیرم .
و شادمانه مردن ممکن نیست مگر اینکه بر این مرده قطره ای اشک نباید گریست .
بارها گفته ام که هر روز که بروم بی آرزو رفته ام ابدآ تشنه نیستم و چشمهایم به دنبال
هیچ هیچ هیچ نیست .
مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه میخواهد؟
مگر انسان در عبور از کنار کوهستانهای جنگلی رفیع و دشتهای سبز وسیع چه توقعی دارد؟
مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی چه انتظاری دارد؟
مگر از همه رودخانه ماهی نگرفتم و در آن زیر سایه یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟
مگر روزهای پیاپی در کلبه های کویری گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟
مگر شبهای بسیار تا سحر کنار دریای مازندران زیر سیلاب خوش صدای باران زانوانم را بغل نکردم و به حبابهای فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟
مگر جنگلهای شمال را نپیمودم و به صدای جادویی جنگلهای سرزمینم گوش نسپردم؟
و مگر در پناه تو سالیان سال قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود میدانستم و باور داشتم سیاه نکردم ؟
آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟
در زمانه ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبوده است برای آنکه همیشه بر سر اندیشه ای پای میفشرد، البته در طول عمر دردهایی هست و غمهایی و اشک هایی و زخم خوردن هایی و گریه هایی از اعماق و نگو که چگونه میتوانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستنم بنامم تو خوب میدانی ..
سنگین ترین دردها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل میشوند و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند .
اگر فرصتی باشد در آستانه آخرین سفر چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره دلمردگی و نا امیدی را یکباره فرو بریزد .. ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران بر سنگ گورم شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز میخوانند بگذرند و این نیز آرزویی شخصی نیست این ای کاش را برای همه مسافران این سفر محتوم میخواهم .
چهل نامه کوتاه به همسرم
چاپ اول ۱۳۴۵چاپ دوازدهم ۱۳۸۶
* متن عینا از وبلاگ پرواز در سن عزیزم در اینجا گذاشته شده است.
|
+| نوشته شده توسط
بانوی تابستان در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
|