كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد
و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها
قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نمسپرد
و اي كاش...
از اينكه بعد از سالها ميتونستم كه براي لحظاتي دوشا دوشش باشم و از نزديك گرماي وجودش و لمس كنم كلي خوشحال بودم و تو پوست خودم نميگنجيدم... بهش گفتم چه صبوري تو؟ چطوري تا حالا تاب آوردي و از دست اين آمهاي جور واجور كه هر كدوم يه سازي ميزنن هنوز سر به كوه و بيابون نگذاشتي و كماكان با فروتني تموم وجودشون رو با اين همه نخوت و فخر تحمل ميكني و دم نميزني؟ گفتم من كه ازشون اين همه دورم و تنها پسِ سالها يه چند لحظهاي شايد مجبور به تحملشون باشم، روز به روز با ديدن اين آدمها، خصوصا رفتارهاي عجيب و غريبشمن افكار شومشون از اين بالا دارمميسوزم و لحظه به لحظه كوچيكتر مي شم، اما تو... نگاهي آكنده از اندوه اما لبريز از محبت بهم انداخت و با صدايي كه خستگي درش موج ميزد بهم گفت: تو هم اگه مثل من به اين فكر ميكردي كه دير يا زود بلاخره همه مون رفتني هستيم و اين دنيا، اين هستي به هيچ كس وفا نميكنه و هميشگي نيست شايد خيلي راحتتر از اين من با ناملايمات كنار مياومدي و اونها رو با كمترين دغ دغهي ممكن تحمل ميكردي... نميگم از ديدن اين همه دوز و كلك و دغل بازي آدمها رنج نميبرم، كما اينكه خودت شاهدي هر از گاهي ديگه انقدر بهم فشار مي ياد و غم و خصه تو دلم سنگيني ميكنه كه يه گوشهي كوچيكي از دلم شروع به لرزيدن ميكنه و ... ديگه خودت از اون بالا خوب ميبيني كه چه فجايعي به بار ميياد... اما خوب جه مي شه كرد بلاخره من هم نقاط ضعفي دارم و به قول معروف گُل بي عيب خداست... خنديدم و گفتم چه قشنگ حرف ميزني تو. راست ميگي، اگه ياد بگيريم كه خيلي جاها چشامون رو بر روي بدي و خطاي اطرافيانمون ببنديم راحتتر ميتونيم با هاشون كنار بيايم و لااقل اين چند صباحي رو كه محكوم به بودن در كنارشون هستيم رو تحمل كنيم... برقي از رضايت تو چشماي كم سوش دويد و با لبخندي كه حالا كنج لبش نشسته بود رو به من كرد و گفت: خوب نازنين دوستِ من، فكر كنم لحظهي جدايي رسيده باشه. نميدونم دورهي بعد كه ميياد باز هم باشيم و بتونيم هم رو ببينيم يا نه، اما اين و بدون كه در گذر گاه زمان، روزها جه تلخ، چه شيرين، ميگذرن. عشقها ميميرن و حتي رنگها رنگ عوض ميكنند و تنها اين خاطرات هستند كه چه خوب چه بد، دست نخورده بجاي ميمونن. پس هميشه سعي كن از خودت نامي نيك به جاي بگذاري...پس كماكان مثل سابق با همون مهربوني پرتوهاي گرم و نوازشگرت و نصيب آدمها كن و در دلت براي پيدا كردن مسير واقعي زندگيشمون دعا كن...

خدايا عاشقان را، با غم عشق آشنا کن؛
ز غم هاي دگر، غير از غم عشقت رها کن
تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري
شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن
خدايا بي پناهم؛
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببين غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوي آسمان ها...
نمي دونم چرا هر وقت خيلی دلم می گيره بی اختيار ياد اين آهنگ افتخاری می افتم و با زمزمه کردنش يکم آروم می گيرم...وای خدای من امشب چه شبی بود...خدايا چرا من اينجوری آزمايش می کنی گلم؟ تو که می دونی من تاب ديدن فروپاشی غرور عزيزام رو اون هم تو جمع ندارم؟ پس چرا هر از گاهی من و به اين شيوه آزمايش می کنی؟ خدايا تو هم شدی مثل بنده هات و دست می گذاری رو نقطه ضعفم... از خودم و بنده هات هر وقت دلم بگيره شکايتش و می يارم پيش تو، اما شکايت تو رو پيش کی ببرم؟؟؟
تو نسيم خوش نفسي
من کوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي
همچو مرغي در قفسم
تو با مني اما
من از خودم دورم
چو قطره از دريا
من از تو مهجورم.
اي نامت بر دل و جان، در همه جا
به هرزبان جاريست
عطر پاک نفست، بر دل ما
چو کهکشان جاري ست
نور يادت، همه شب
بر دل ما چو کهکشان جاريست
با يادت اي بهشت من، آتش دوزخ کجاست؟
عشق تو در سرشت من، با دل و جان آشناست
با يادت اي بهشت، من آتش دوزخ کجاست؟
عشق تو در سرشت من، با دل و جان آشناست
چگونه فريادت نزنم
چرا دمت از يادمت نزنم
در اوج تنهايي
مگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود
توي که با مايي
اي نامت بر دل و جان، در همه جا
به هرزبان جاريست
عطر پاک نفست، بر دل ما
چو کهکشان جاري ست
نور يادت، همه شب
بر دل ما چو کهکشان جاريست

وای خدايا يادت مياد چقدر اين آهنگ رو به ياد خودت، با تموم وجود فقط و فقط برای تو، باهاش تو کوه خوندم و سکوت حاکم بر جو رو با فريادهايی که از ته قلب ميزدم شکستم؟؟؟ يادت می ياد هر بار با خوندنش بغض تو گلمون شکوفا شد!!! خدايا، خدايا، خداياااااا آخه مگه من به درگاهت چه گناه نا بخشودنی مرتکب شدم که داری اون روزهای قشنگ رو دونه دونه ازم می گيری ها؟؟؟ تو رو خدا جوابم رو بده برای يکبار هم که شده صدام رو بشنو...
يارب چه زلال چشمه ای است اشک
بی غل و غش
آکنده از عشق و صفا
بغض و اندوه
چه شبنم درشتی است کز
اعماق دل سوخته ای
جوانه می زند
گل می دهد و شکوفا می شود...
.....اما با تموم اين حرفها و گلايه ها جات تو قلبم ابديه...ميدونم که هيچ وقت از حرفهام و شکوه هام ناراحت نمی شی و مثل هميشه من و تحمل می کنی. مگه نه؟؟؟ خدايا، به اسم قشنگ خودت قسم، اگه تو رو تو خلوت شبهام نداشتم الان بايد روزی هزار بار ميمردم و زنده می شدم. اما همين که می دونم حرفهام و می شنوی حتی در بدترين لحظات تنهام نمی گذاری برام دنيا ارزش داره و آرومم می کنه. خدايا خيلی دوست دارم به خدا، درست که اصلا بنده ی خوبی برات نبودم و نيستم و خيلی جا ها با بداخلاقی هام، بد قلقی هام، هم تو رو هم بندهات و رنجوندم و قلبشون رو شکستم، اما خودت خوب می دونی که ته دلم هيچی نيست...

با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش مي کنند.
با تو آهوان اين صحرا دوستان هم بازي من اند.
با تو کوه ها حاميان وفادار خاندان من اند.
با تو زمين، گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند.
ابر حريري است که بر گاهواره ي من کشيده اند.
با تو دريا با من مهرباني مي کند.
با تو سپيده ي هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
با تو نسيم، هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند...
با تو من در خلوت اين صحرا،
در غربت اين سرزمين،
در سکوت اين آسمان،
در تنهايي اين بي کسي،
غرقه ي فرياد و خروش و جمعيتم.
درختان برادران من اند
و پرندگان خواهران من اند
و گل ها کودکان من اند...
دکتر شريعتی

دل من دير زماني است كه مي پندارد:
«دوستي» نيز گلي است؛
مثل نيلوفر و ناز،
ساقهء ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد .
جان اين ساقهء نازك را
- دانسته-
بيازارد!
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هايي است كه مي افشانيم.
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش«مهر» است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس.
زندگي، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته باشد.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت.
آب و خورشيد و نسيمش را از مايهء جان
خرج مي بايد كرد.
رنج مي بايد برد،
دوست مي بايد داشت!
با نگاهي كه در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان
مالامال از ياري، غمخواري
بسپاريم بهم
بسراييم به آواز بلند:
شادي روي تو!
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد.
فريدون مشيری
من صداقت ها را
به دل باغچه دعوت كردم؛
كه تمامي گياهانش از؛
از خون دل بارور است؛
كه در آن بذر وفا پاشيده است؛
كه پر از غربت و افسردگي است.
سالها رفت و كسي
دعوت پاك مرا
- كه دل غنچه آرام تمنا مي كرد-
پاسخي گرم نگفت!
و من خسته؛
جه شب ها؛
كه به بيگانگي انديشيدم.